در تاریخ پزشکی، خونگیری یکی از رایجترین و پذیرفتهشدهترین روشهای درمانی بود؛ روشی که از یونان باستان آغاز شد و تا قرن نوزدهم ادامه یافت. پایهٔ این باور به نظریهٔ «اخلاط چهارگانه» بقراط برمیگشت؛ اینکه بدن انسان چهار مایع اصلی دارد که باید در تعادل باشند و اگر این تعادل بههم بخورد، بیماری ایجاد میشود. پزشکان تصور میکردند با کم کردن خون میتوان این تعادل را بازگرداند. بعدها گالن، پزشک و فیلسوف رومی، این روش را فراگیرتر کرد و نسلهای متوالی از پزشکان برجسته با اطمینان کامل آن را بهعنوان درمانی مؤثر تجویز میکردند. در آن زمان، زیر سؤال بردن این روش بهمعنای زیر سؤال بردن «دانش پذیرفتهشده» بود.
امروز میدانیم که خونگیری نهتنها بیاثر بود، بلکه در بسیاری موارد به بیمار آسیب میزد. اما در دورهای که هیچ جایگزین علمی وجود نداشت، این روش برای پزشک و بیمار حس «انجام دادن کاری» ایجاد میکرد و همین کافی بود تا ادامه پیدا کند. برخی بیماران بهطور طبیعی بهبود مییافتند و این بهعنوان تأیید روش تلقی میشد، در حالی که مرگ بیماران به حساب شدت بیماری گذاشته میشد، نه اثرات خود خونگیری.
این داستان عجیب، یک تشبیه کامل برای دنیای سرمایهگذاری امروز است. بهنظر میرسد ما تازه داریم از دوران «بگذار ببینیم این کار جواب میدهد» خارج میشویم و وارد دورهای میشویم که پزشکی با ظهور روش علمی، میکروبشناسی، کشف میکروبها توسط پاستور، آنتیبیوتیکها و پیشرفتهای دیگر وارد آن شد.
امروز هم بسیاری از افراد تحصیلکرده و محترم در صنعت سرمایهگذاری همچنان به انتخاب سهام، زمانبندی بازار، و سرمایهگذاریهای جایگزینِ مد روز تکیه میکنند—همه بر پایهٔ همان منطق خونگیری: باور بدون شواهد.
خونگیری در زمانی معنا داشت که هیچ جایگزین واقعی وجود نداشت. پزشک و بیمار هر دو احساس میکردند «حداقل داریم کاری انجام میدهیم». در برخی بیماران، کاهش فشار خون یا ضربان قلب باعث میشد موقتاً بهتر بهنظر برسند. برخی هم بهطور طبیعی خوب میشدند و این بهعنوان «اثبات» اثرگذاری خونگیری تلقی میشد. آنهایی که میمردند؟ پزشکان میگفتند «خیلی دیر شده بود»—هیچکس فکر نمیکرد شاید همین خونگیری باعث مرگ شده باشد.
در سرمایهگذاری هم همینطور است. وقتی بازار بالا میرود، سرمایهگذاری فعال هم بالا میرود و بهنظر میرسد «کار میکند». اما آیا واقعاً بررسی میکنیم که انتخاب مدیریت فعال نسبت به شاخص، ارزش افزودهٔ واقعی داشته؟ آیا واقعاً نابغههایی در صندوقهای پوشش ریسک وجود دارند که بتوانند حرکتهای بازار را پیشبینی کنند؟ یا فقط اثر «بقای برندگان» است… اقلیتی که صرفاً بر اساس احتمال، درست از آب درآمدهاند؟
این روزها صحبت دربارهٔ سرمایهگذاریهای جایگزین مثل پرایوت اکویتی و پرایوت دِبت بیشتر شده است. شرکتهای ارائهدهندهٔ این محصولات با بازاریابی سنگین وارد صنعت شدهاند: «صندوقهای بازنشستگی اینها را میخرند»، «نوسان پرتفولیوی شما را کم میکند»، «این محصول مخصوص سرمایهگذاران حرفهای و ثروتمند است». اما ارزش واقعی این استراتژیها هنوز بیشتر در حد روایت است تا شواهد. هیچکس تاکنون مدرک محکمی ارائه نکرده که داشتن این محصولات برای من یا شما ضروری باشد.
پزشکی مدتهاست که روایت و تجربهٔ شخصی را کنار گذاشته و به آزمایشهای علمی تکیه میکند. اما دنیای سرمایهگذاری تازه از نیمهٔ قرن بیستم فهمید که این حوزه هم علم دارد. سرمایهگذاری فقط «ببینیم چه جواب میدهد» یا «این بروشور خیلی امیدوارکننده است» نیست.
از دههٔ ۱۹۵۰ به بعد، پایههای علمی سرمایهگذاری شکل گرفت: مارکویتز نظریهٔ پرتفوی مدرن را معرفی کرد. دانشگاه شیکاگو دادههای تاریخی بازار را جمعآوری کرد و نشان داد سرمایهگذاری در کل بازار در بلندمدت بهترین نتایج را دارد. ترینور و شارپ مدل قیمتگذاری داراییها را ارائه کردند. فاما نظریهٔ بازار کارا را مطرح کرد و مبنای سرمایهگذاری غیرفعال (غیر اکتیو) را تقویت کرد. دانشمندان دیگری مدلهای چندعاملی را توسعه دادند و نشان دادند تصمیمهای مالی ما چقدر تحتتأثیر احساسات است.
در آن زمان خونگیری فقط یک نظریهٔ پزشکی نبود؛ یک منبع درآمد هم بود. بیماران انتظار داشتند پزشک «کاری انجام دهد» و پزشکان هم آماده بودند. مدیریت فعال و محصولات جایگزین هم همینطورند. شرکتهای سرمایهگذاری نیاز به محصول دارند، نیاز به تفاوت دارند، نیاز به داستانی دارند که بتوانند بفروشند. و هیچ چیز بهتر از وعدهٔ «تخصص» فروش نمیرود.
امروز شیشههای زالو جای خود را به پرزنتیشنهای براق دادهاند. وعدهها همان است: بازده بیشتر، ریسک کمتر، نتایج غیرهمبسته. همان اعتمادبهنفس پزشکان قرن هجدهم که اگر بیمار خوب نمیشد، میگفتند «باید بیشتر خون میگرفتیم».
سرمایهگذاری مبتنی بر شواهد شاید هیجانانگیز نباشد، اما معادل مالی پزشکی مدرن است: مبتنی بر پژوهش، تأییدشده با داده، و متمرکز بر نتایج بلندمدت—نه توهم کنترل.
پیام تاریخ روشن است: باورهای قدیمی را وارد پرتفوی خود نکنید. شواهد را جایگزین روایت کنید، انضباط را جایگزین هیجان، و علم را جایگزین داستان.




